تاریخ انتشار: 95-11-25 11:11:08 دوشنبه
نمایش: (131)

فرش در آینه ادبیات، فصل دوم

می خواهم دار قالی باشم

می گویند بعد از این
می توان اسب بود،
پرنده،
ماهی...
می خواهم در روستایی دور دست
دار قالی باشم
همه نقش های جهان را 
بر اندامم ببافند
شاید یکروز
دست هایت یال هایم را 
نوازش کنند
برایم دانه بپاشند
از تنگی کوچک 
به اقیانوس آزاد خوشبختی
شنا کنیم

شعر از گالیا توانگر

دختر قالی باف

اردکان است و زمین قدرت انکار ندارد 

و من آن دختر "قالی بافم" 

که هزاران "گره" بر "دار" دلم ثبت شده 

من به دنبال چه هستم؟

طرحی از خوبی چشمان تو که مست و خرابم کرده... 

دختری که شده است مست 

هزاران "شه عباسی" تو 

قوس "اسلیمی"ها,  

نگرانم کرده 

عطر این "افشانت" 

به چه حالم کرده 

"قاب قرآنی" و "ماهی درهم"

"لچک و باز ترنجت" بی قرارم کرده 

این همه " گلدانی" "گل فرنگ" "محرابی" 

همه اش را ز چه رو می بافی؟

من "زری" می بافم

"تار و پودش" همه الیاف خدا 

رشته هایی از عشق که به هم تنگ شده 

"تار" را بر پا کن, 

"چله" را پیدا کن 

هان کجاست دفتینم؟

عشق را رسوا کن.

شعر از الهام کرامتلو

نقش او

نقش گلیم ما طرح تو نداشت
ورنه این قالی ازلی جز نقش تو نداشت
بد بافته ایم
قالی هزار رج را با گلیم پا دری تعویض کرده ایم 
دار دنیا را بد ما زده ایم 
جز نقش تو همه چیز زده ایم

شعر از مسعود پاییزیی

دار قالی

کلبه ای بود که از خاطر ابنا بشر خالی بود
و من آنجا
زیر ته مانده ی پستوی عدم 
می دیدم
که وجودی به تنفر همه از غایت خویش
آب در هاون هستی می کوفت 
ذهنش از مزه ی انگور، سیاه
معده اش شایبه ی گندم داشت
(چوبقابی) پشت یک آینه آویخته بود 
(دار قالی) ، نامی
کوژ و نمناک و نمور
رج میزدش هر لحظه به انگشت قضا
نقشه ای بود که بر ساحت ما ریخته بود
دلش افشان ز تراویدن خویش 
گره ای بود که بر هر گره آمیخته بود
هوس از پشت هنر می سرید
رج به قالی می زد
قصه اش را می بافت!!
تنهایی
تیزی ه آن گره ی کور 
بر سبابه ی انگشت سخاوت لغزید
بار هستی کژ شد
و خدا معنا یافت
او همان بود که قالی می بافت 
گره اش را جان داد
دار قالی لرزید
نبض ساعت به تپیدن افتاد
گره از ساحت ایمان مرعوب
بافش ثانیه ها رج می خورد
دست شهوت به عدم می چرخاند 
نقش برعصمت قالی می خورد
همچنان او می بافت
همچنان او می تاخت
گره ای پشت گره
همه می رقصیدند
همه می گردیدند
و من از گوشه ی پستو دیدم
قامت فرش ازاندام خدا بالا زد!!
انعکاس اثر آینه بود
که به رفتار خدا خط میداد 
عاجز از رستن خویش
اینچنین بی خبر از غایت کار 
حکم به آغاز رمیدن می داد
همچنان او می بافت
همچنان او می تاخت
قامت دار از آن آینه هم بالازد
وشنیدم سر دار
گره ها می گفتند 
آنجا را باش !!
او خداییست که خود را می بافت؟؟ !

شعر از حسین عباسی مود



نوازش باد

دخترک از شوق سرشار 
دخترک از عشق لبریز
همه ناز 
همه راز 
در هر نوازش باد می زند یک لبخند 
در دلش هست ، غوغای بهار 
دستش روی فرش سرخ 
می رقصد 
نخ آبی 
نخ سرخ
نخ نیلی 
نخ سبز
گره دیگر 
می زند گره دیگر 
نقش و تصویر گلی 
می شود روی قالی سرخ نقش 
انقریب به فرجام رسد 
قالی سرخ 
دخترک آشفته پریشان
آخرین دست نوازش
آخرین نگاه عاشق 
می بردندش فردا 
به بازار تماشا 
به فروش
همه درد 
همه شب 
دخترک تنها نشسته به غروب
بغض در راه گلو 
اشک در حلقه چشم 
آه .. باز من به یاد تو همه شوق 
همه شور 
همه عشق 
همه راز 

شعر از علی برادران راد

قالی کرمانم من

ای‌ که‌ تو پرسی‌ ز من‌ و حال‌ من‌
 قالی‌ من‌ قصه‌ی‌ احوال‌ من‌

آنچه‌ حدیث‌ غم‌ پنهان‌ ماست‌
قالی‌ خوش‌ منظر کرمان‌ ماست‌

قالی‌ ما گلشن‌ جان‌ و دل‌ است‌
کاین‌ همه‌ آوازه‌ از آن‌ حاصل‌ است‌

تار غنا پود وفا و صفا
بافته‌ شد در هم‌ و شد فرش‌ ما
نرم‌ ترک‌ گام‌ بنه‌ بر سرش
حیف‌ ببازی‌ تو به‌ سیم‌ و زرش‌

 قالی‌ ما گنج‌ قناعت‌ بود
ثروتی‌ از عز و مناعت‌ بود

 نقش‌ بدیعی‌ که‌ به‌ قالی‌ ماست‌
گلبنی‌ از همت‌ عالی‌ ماست‌


فرشباف تن

تن چو فرش و تارو پودش از گل است
نقش آن چون نقش بحرو ساحل است
فرشباف تن چنین گوید سخن 
بند بند عشق بی غم باطل است

شعر ازداود فرخی 

تفکر بی پاسخ

دیشب چه هوای سرد و بی حالی بود
مادر گــرم بافتـــن قــالی بــود 
من بودم و یک تفکــر بــی پاسخ 
از اینکه چرا سفره ما خــــالی بود 

شعر از سجاد ایرانپور



دار قالی

من نام کوچک یک دار قالی ام 
امید مانده از یک خشکسالی ام 
تکلیفی یادگاراز تار و پود و کار
یک مشق پایدار از ذوالجلالی ام 
گل روی گل سوار زیباترین بهار 
یکبار شاهکار صد بار عالی ام 
ابریشم طلا جادو و کیمیا.
حلال تازه ای بر نونهالی ام 
با دست کودکان زیباترین شوم
درخاطراتشان من خردسالی ام 
برمن گره زنند تا واکنم گره 
درچشم خیسشان من نیک فالی ام 
هرچند چشمشان … هرچند عمرشان
باز هم بدستشان از خوش خیالی ام 
هر قدر کورتر این کودکان شدند
من چشمگیر تر در این حوالی ام 
بر من عطا شده دوران کودکی 
من قیمتی تر از عمر اهالی ام 
من دار قالی ام یک شعر ناگوار
هم قافیه شده با نان خالی ام

شعر از ایمان فخار



قالی و حمالی

دوباره ساعت هفت ومن ابریشم وقالی 
دوباره هی گره پشت گره آه از بد اقبالی
شکوه هند میبافم به جان فرش ایرانی
غم طاووس پنجاب و غرور ببر بنگالی
سه تا بگذر دو تا قرمز دو تا بگذر دو تا آبی
زیادعمرمن طی شددراین مصراع توخالی
شبیه کرم ابریشم کسی دنبال حقم نیست
هنرمندم ولی اینجا هنرچند است مثقالی
گره افتاده درکارم به خود کرده گرفتارم
هزاران خاطره دارم ازاین آهنگ اقبالی
دوباره آخر شعر و هزاران بغض نا گفته
خلاصه ساعت هفت ومن و پایان حمالی 

شعر از مجتبی سپید

 

گل های قالی چه زیبا شکوفه می کنند

من مشق هایم را با بهار می نویسم زیر پنجره ی عشق می نشینم و از روی دفتر مشق گل ها می نویسم . آن وقت گل های قالی حسودیشان می شود که دفتر مشق ندارند . باد قفل دست های پنجره را می شکند و با یک دنیا صداقت می آید ؛ تا لابلای گل های قالی بچرخد و نغمه ی آمدن بهار را در گوششان زمزمه کند . پنجره دست های چوبی اش را به هم می کوبد ، انگار با چشم های شیشه ای اش از باد می پرسد ، چرا قانون خاطره را شکستی ؟ وقتی پنجره بسته می شود ، باران پشت شیشه جا می ماند . من دلم برای باران می سوزد ؛ چون هیچ وقت نمی تواند گل های قالی را نوازش کند اما در عوض دفتر مشق نیلوفر ها را تند تند خط می زند و می رود . من از اینجا همه چیز را می بینم ، من از اینجا از کنار مهربانی ؛ گل های قالی را می بینم که وقتی ؛ زنبور ها دور و بر نیلوفر ها چرخ می زنند به زیبایی نیلوفر ها می خندند . آن ها هنوز نمی دانند وقتی که گلبرگ های نیلوفر باز می شود و یک زنبور خسته از شیرینی محبتش می نوشد نیلوفر ها چقدر لذت می برند آن اندازه که من روی شانه های پدر می نشستم . و وقتی انگشت های کوچکم چروک های پیشانی اش را لمس می کرد آنقدر می خندیدم که شبتاب ها گمان می بردند روشنی را لمس کرده ام .

وقتی سپیدار حیاطمان گریه می کرد و نیلوفرها قهر می کردند ، مادر نخ های رنگی را به هم گره می زد و برایم شال می بافت . وقتی مادر می نشست و نخ ها را گره می زد ، من از کنار پنجره می دویدم ، تا ببینم گره خوردن نخ ها به یکدیگر به اندازه پیوند بین دست های نیلوفر با تنه ی سپیدار محکم هست یا نه ؟ وقتی می دویدم گل های قالی ناراحت می شدند ؛ چون ، من برگ هایشان را لگد می کردم و می دویدم ؛ حتماً آن موقع فکر می کردند که نیلوفر ها را بیشتر از آن ها دوست دارم ؛ اما  نمی دانستند به اندازه آن الله بلندی که پدر در قنوت نمازش می گوید دوستشان دارم .

من می دانم زمستان که می شود نوبت حسودی کردن نیلوفرهاست ؛ ، چون چیزی به اسم گلبرگ ندارند و مجبورند زیر لحاف سپید برف بخوابند ؛ تا وقتی که دوباره سپیدار دست های استوارش را برای در آغوش گرفتنشان بگشاید ؛ اما ، یک چیز دیگر هم می دانم ، آری می دانم که گل های قالی پنهانی اشک می ریزند که چرا لحاف آن ها سپیدار نیست . وقتی گل ها گریه می کنند مادر دست از شستن شیشه ها می کشد و می گوید : دیگر نوبت این قالی هاست . و آن وقت من می فهمم که پرستو ها همین روز ها برمی گردند .

و وقتی پدر برایم از آن ماهی های قرمز و سفید می خرد ، یادم می آید که وقت بیدار شدن صنوبر ها و نیلوفرها و همه ی سپیدار هایی است که می خواهند عاشقانه رسیدن بهار را تبریک بگویند .

در یک روز خوب که مادر چادر گلدار به سر می کند پدر خیلی زیبا حرف می زند ! گمانم ، به زبان کبوتر سخن می گوید ، به زبان آینه ، به زبان محبت ، هر چند من معنی حرف های پدر را نمی فهمم ؛ اما ، آهنگ قشنگی را که در حرف هایش موج می زند دوست دارم . مادر از آن سفره های خنده دار پهن می کند که وسطش آینه است و گل و برنج و حتی ، ماهی های قرمز من ! و من می اندیشم که شاید ما سر این سفره نان عشق می خوریم !

وقتی من می خندم و ردیف دندان های سفیدم را نشان می دهم ؛ مادر می گوید : که بهار آمده و من پر از بوی خوب قرآن می شوم و آن قدر بزرگ می شوم که دستم به قاب عکس پدربزرگ که لب تاقچه است می رسد . و می بینم که نیلوفر ها چقدر قشنگ می خندند و گل های قالی چه زیبا شکوفه می دهند . آری ! وقتی بهار می آید ؛ حتی ؛ دفتر سفید گل های قالی را هم خط می زند .

گل‌های قالی

پرده هارا کنار زده بودند و آفتاب روی گل‌ها و ترنج‌های قالی اتاق می‌تابید و آن‌ها را به وجد می‌آورد. بعضی وقت‌ها خیال می‌کردم که گل‌های قالی با نور خورشید به رقص می‌آیندو رنگ‌های سفید و لاکیشان در هم می‌آمیزند .

می زنم نقش به قالی دلم...

می زنم نقش به قالی دلم

تا تو آیی و دمی

روی آن بنشینی

و دمی

خستگی ها ز تنت برشویی

سایه ات بر سر من اندازی

تو بیا ای مهدی (عج)

می زنم نقش به قالی دلم...

منبع: http://mirzacarpet.blog.ir/

 

(0)
هیچ دیدگاهی وجود ندارد
دیدگاه خود را بنویسید
*
*